دلبر که جان فرسود از او، کام دلم نگشود از او
نومید نتوان بـــود از او، باشد که دلـــــداری کند
دلبر که جان فرسود از او، کام دلم نگشود از او
نومید نتوان بـــود از او، باشد که دلـــــداری کند
فکر کرد:
"چه شغلی، چه شغلی را انتخاب کرده ام! هر روز در مسافرت! دردسرهایی که بدتر از معاشرت با پدر و مادرم است! بدتر از همه، این زجر مسافرت، یعنی: عوض کردن ترن ها، سوار شدن به ترن های فرعی که ممکن است از دست برود، خوراکی های بدی که باید وقت و بی وقت خورد! هر لحظه دیدن قیافه های تازه مردمی که انسان دیگر نخواهد دید؛ و محال است که با آنها طرح دوستی بریزد! کاش این سوراخی که تویش کار می کنم به درک می رفت!" ...
"مسخ، فرانتس کافکا"
![]()
دل از من برد و روی از من نهان کرد
خــــــــدا را با که ایـن بازی توان کرد
گفتـــــــــم ببینمش مگرم درد اشـــــــــتیاق
سـاکن شود، بدیدم و مشـــــــتاق تر شدم
و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بر من آشكار شد؛
گفتم: اى پيامبر خدا، چه كجی ها و دشمنی ها از امت تو ديدم؛
فرمود: به آنان نفرين كن؛
گفتم: خداوند بهتر از آنان را به من عنايت كند، و به جاى من شرى را بر آنان گمارد. (خطبه 70)


امـــــام باقر (علیه السلام) فرمود:
مردی از حضرت امیر (علیه السلام) سؤال کرد که:
ای امیر مؤمنان!
با چه چیز خدا را شناختی؟
آن حضرت پاسخ داد:
عرفت الله سبحانه بفسخ العزائم، و حل العقود و نقض الهمم*
"خدا را از سست شدن اراده هاى قوى؛
گشوده شدن گره هاى دشوار؛
و در هم شکسته شدن تصميم ها، شناختم"
حال اگر مردی از من سؤال کند که:
با چه چیز خدا را شناختی؟
پاسخ خواهم داد:
گــــــــــــــــــر از روی حکـــــــــــــمت ببنـدد دری
ز روی حکـــــــــــــــــــمت دوباره ببندد در دیـگری
*********************************
گر از روی حکـــــــــــــمت دوباره ببندد در دیگری
ز روی حـــــکمت ســــــــــه باره ببندد در دیگری